تبليغاتX
...هرکجا هستم, باشم ,آسمان مال من است


...هرکجا هستم, باشم ,آسمان مال من است

سلام به همه ی دوستای گلم...امیدوارم که حال همتون خوب باشه...منم خوبم...

این وبلاگ به مدت ۱سال شایدم کمتر مسدود میباشد و هیچ آپی نمیکنم..تا بعد از کنکورم البته وبلاگمو حذف نمیکنم و مدیریتش بر عهده ی خودم تنها بوده و هست و باقی خواهد ماند....

راستی فیروزه هم رفت که خانوم دکتر شه... بله دیگه رفت دانشگاه پزشکی اصفهان و مارو تنها گذاشت....امروز باهم کتابخونه بودیم ملیحه هم بود...دلمون خیلی واست تنگ میشه..دوست داریم...و امیدواریم همیشه موفق باشی....

با آرزوی بهترینها برای شما دوستای عزیزم...مخصوصا رفیق فاب های خودم!

بای تا سال دیگه تابستون

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:25 توسط سمر| |

سلام به همه ی دوستای عزیزم!حالتون چطوره خوبین؟میخوام واستون از سوتی های خودم و رویا و رضا بگم که بخندیم!

چندروز پیش  سوار ماشین خالم بودم..خالم گفتن اینجا نگه میدارم برو ماست بخر بیا..منم گفتم باشه..خلاصه رفتم تو مغازه ،کلمه ظرف رو فراموش کرده بودم!هرچی فکر میکردم یادم نمیومد...نمیدونستم باید چی بگم؟؟!!یه چیه ماست!یه قوطی ماست؟یه کارتون ماست؟یه بطری ماست؟چییییییییییییییی؟؟؟؟هرچی فکر میکردم کلمه ظرف یادم نمیومد....بالاخره گفتم سلام آقا ببخشید یه چیزه ماست بدین!!!آقاهه هم گفت یه چیزه ماست؟یه ظرف ماست؟منم در حالی که بسیار ضایع شده بودم گفتم بله...

سوتی رویا

رفته بودیم خونشون...من یه قسمت از فیلم پنجمین خورشید رو ندیده بودم!از رویا خواستم که واسم تعریف کنه تا قسمت جدیدش شروع نشده..رویا هم داغ کرده بود و داشت تند تند تعریف میکرد که محسن اومدو....گفت کور باید بخونی!!!گفتم چی رویا؟؟؟میخواست بگه کور خوندی از بس هول شد اشتباه گفت منم که همیشه سوتی میگیرم از همه سوتی شو گرفتمو بلند اعلام کردم همه خندیدن...

سوتی رضا

داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم اخه رضا دوست داره منم که خیلی خوبم قبول کردم باهاش بازی کنم....گفتیم با ن بنویسید....وقتی داشتیم میخوندیم...گفتم اسم...رویا گفت رضاهم گفت...فامیل رو هم گفتیم به همین ترتیب شهر و حیوان و رسیدیم به غذا...گفتم رویا غذا؟؟رویا گفت..خودمم گفتم به رضا گفتم رضا غذا...رضا گفتن نذری!!!!من گفتم چی چی؟؟؟؟بهشون گفتم میام تو بلاگم مینویسم رویاهم گفت ااااا سوتی منو ننویس گفتم مینویسم اسماتونم میگم...

این چندروز فیلمای قشنگی دیدم...یه شب که خونه ی رویا اینا موندم با رضا و رویا 3تایی تا ساعت 4نشستیم..چندتا فیلم دیدم که خیلی قشنگ بود...اسماشو مینویسم واستون

_Slap her shes French1

2_bratz

3_the last legion

شماره 3 یه فیلم تو مایه های تروی اینا بود، ایتالیا (رم،روم؟درست نوشتم؟ فیلم برداری شده بود اما خب آیشواریا هم بازی کرده بود...از بالییود!

و اما.....یه شب که با سحر و دوستش رفته بویدم تو خیابون نزدیکای ساعت 8بود...تو پیاده رو  میرفتیم یه موتوری هی میومد تو پیاده رو آخه یکی بگه پیاده رو جای موتوره جاشم نبود اگه بدونین چه اوضاعی بود....

نمیدونم دوست سحر چیزی بهش گفت یا خودشون مرض داشتن...اومدیم بریم تو مغازه اول سحر رفت منم داشتم با دوستش تعارف میکردم که تو برو و ..یه پامو گذاشتم رو پله که برم داخل..دیدم موتوریه داره میاد بی توجه اومدم برم تو...که دیدم یه چیزی محکم اومد تو صورتم پخش شدم وسط زمین!موتوریه 2تا بودن یکیشون محکم زد تو صورتم....دیگه هیچی نفهمیدم ..سحر اینا اومدن سحر کلی ترسید صورتم پر خون شده بود اخه از دماغم خون میومد....همه جمع شدن(مثه تو فیلما)خونش بند نمیومد....صورتمم زخم شد...منکه داشتم گریه میکردم از بس ترسیده بودم..ولی میفهمیدم که داشتن از سحر میپرسیدن دشمنتون بود؟سحر گفت ما اصلا اینارو نمیشناختیم!!2تا پسر بودن با 206 رفتن دنبالشون اما نتونستن بگیرنشون...رفتیم پیش دکتر عتیقه چی آشنای سحر بود..گفت ااا چی شده..توضیح دادیم...معاینه کرد بینیمو گفت الان چیزیش نشده شانس آوردی اما از قبل شکستگی داشته!به سحرم گفت توهم  شانس آوردی نزدن تو بینی تو وگرنه ...(آخه سحر 6ماهه بینیشو عمل کرده)به مامانم اینکه چیزی نگفتیم زنگ زدیم خالم اینا اومدن...خلاصه بینی ما ورم کرده و چاق شد..الان بهتره.....!!!!

و در اخر تشکر میکنم از همه ی عزیزانی که میان و نظر میدن ولی بعضیا یادشون میره آدرس وبلاگشون رو بذارن و منم که ندارم نمیتونم بهشون سر بزنم...پس اگه میبینین میاین نظر میدین اما من نمیام به احتمال زیاد فراموش کردین آدرس وبلاگتون رو بذارین...و دلیل دیگه ای نداره!چون من عادت دارم که حتما نظر بدم خواننده ی خاموش نیستم!!!فردام با فیروزه قرار دارم کتابخونه

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 23:0 توسط سمر| |

سلام با عرض پوزش از دوستان وبلاگم ریخته بهم....در اولین فرصت درستش میکنم و بهمتون سر میزنم....

با تشکر سمر!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 23:21 توسط سمر| |

سلام به همگی ..خواهر برادرا انشاالله که حالتون خوبه؟بالاخره من به آرزوم رسیدم بلهههههههه امروز رکورد زدم تا ساعت15/ 12 خواب بودم....هووولااااا....اماااا(به قول تسو)مادرجان  نذاشتن فائزه بخوابه ..گویا شوهر عمه ام با بابام و عموم کار داشتن بابام که موبایلشون رو نبرده بودن بنابراین مامانم زنگ میزنن به موبایل عموم ..از قضا ایشون هم موبایلو نبرده بودن و فائزه مجبور میشن جواب بدن..فایا معذرت به خداااا...

دیشب داشتم تو کامپیوترم میگشتم چند تا آهنگ قدیمی گوگوش رو دیدم...یادم اومد اون موقع ها..سوم راهنمایی که بودم عاشق گوگوش بودم...وااای همیشه این اهنگ من آمده ام شو میذاشتم گوش میدادم هنوزم خوشم  میادااا...یادمه همیشه میرفتم مدل موهامو کپ میزدم یه جوری که مثه گوگوش بشه....همیشم دندونامو نگاه میکردم ببینم ردیفن یانه...کلا .من به دندونام  خیلی اهمیت میدم....تو کلاسم همیشه قبل از اینکه معلم بیاد من وسط کلاس گوگوش میشدم آهنگاشو میخوندم...آهنگ با تو من بهارمو میخوندم...دستامو مثه خودش تکون میدادم....یه بار دیگم صدای همه در اومده بود..رفته بودیم شیراز من توراه همه رو نگه داشته بودم که برم پوستر گوگوش بخرم..چندتا ماشین بودیم ...ماشین عقبیا پیش خودشون گفته بودن چرا اینا نمیرن یعنی ماشینشون خراب شده چی شده اخه؟.....بالاخره من رفتم پوستر گوگوش رو خریدم و هنوزم که هنوز تو اتاقمه بالای تختم....

بچه که بودم هر برنامه کودکی که نشون میداد بعد از اینکه تموم مشید من میرفتم واسه خودم بازی و میشدم شخصیت اون کارتون....مثلا یادمه اون موقع ها نانوک  میذاشت ....یه اوضاعی داشتن مامانم اینا چرا؟چون بنده قایق میخواستم که باهاش برم رو آب....

یا زنان کوچک که میذاشت من با کارتون جعبه کالسکه درست کرده بودم چترمومیگرفتم بالای سرم میشدم مگی....

فوتبالیستارو که دیگه نگین....همیشه من سوباسا بودم دورتادور این هال و میدویدم یه توپ بسکتبالم داشتم که کم باد شده بود ،مال داییم بود...بعدها گمونم مامانم دادنش به کسی...

شوت میکردم تو پرده ها مثلا دروازه بود میگفتم گلللللل...مامانم میگفتن میشکنه پنجره هاااااا...یاهمه رو اسکل میکردم که باید بامن بازی کنن بشن کاکه رو، یا تارو....سحر معمولا تارو بود....

جولزو جولی(دوقلوهای افسانه ای)

لباسشو داشتم ...نقاشیمم  عالی بود تو مدرسه واسه همه عکس جولز و جولی و میکیموز و اینارو میکشیدم....

سحر کارتون بابا لنگ درازو خیلی دوست داشت...اون موقع ها که من ابتدایی بودم و  سحرراهنمایی... نسبت به سنش قدش خیلی بلند بود به همین علت بنده لغب بابا لنگ درازو به ایشون اعطا کرده بودم....بعدها که رفت دبیرستان قدش زیاد بلند نشد و این لغب از ایشون ملغا گردید....

کلا بچه ی بدی بودم تودوران ابتدایی... اما چون درسم خیلی خوب بود..شاگرد اول کلاس بودیم با فیروزه ....زیاد چیزی بهم نمیگفتن....همین فیروزه رو هم کلی اذیت میکردم....یادمه یه بار کلاس چهارم بودم...معلم کلاس پنجم چندتا دونه ی لوبیا کاشته بودن و تازه سبز شده بود گذاشته بودن پشت پنجره...منم رفتم همه شو هل دادم کل ظرف خراب شد...البته فیروزه هم دستیارم بود...

کلاس اول ابتدایی بودیم یکی از بچه ها همش سر کلاس میخوابید منم یه بار یکی از پلاستیک نایلونهامو باد کردم زدم تو سرش صدایی داد که نگوو..اونم از خواب بیدار شد...

یه بار دیگم داشتیم بازی میکردیم یکی از بچه هارو هل دادم سر زانوش پاره شد....

یه بار دیگم به یکی بچه ها گفتم صورتت مثه بادمجونه..مامانش اومدن در خونمون...مامانم گفتن بچه ان دیگه....خودم خیلی مرتب بودم به همین دلیل مفسر بهداشت بودم! همیشه لباسم اتو کشیده بود الانم همینطوره....به خاطر همینم یه بار به یکی از بچه ها که شلخته بود گفتم تو چقد ژولی پولی هستی!!!!

یه بارم یکی از گلدونای کلاسمون رو هل دادم افتاد شکست!!!

همیشه تمام نمراتم 20 بود...به غیر از ریاضی...امتحانات سر کلاس رو میشدم 15 یه بارم شدم 12 مامانم خیلی دعوام کردن...فیروزه از همون موقع ها هم ریاضیش عالی بود... ریاضی  امتحان ترم رو میشدم 19 که با ارفاغ بهم میدادن 20.....اونم به یه زوری انقد مامانم باهام کار میکردن که نگووووو..همیشه مساحت مربه رو با محیطش قاطی میکردم!....

سال دوم راهنمایی موقع امتحان ترم ریاضی.خودمو کشتم....معلم خصوصی هم داشتم... ریاضی ترمم رو گرفتم 5/18اما عربیم رو شدم 20..اون سال معدلم شد70/ 19..که فکر کنم فیروزه 20 شد....

تو دوران ابتدایی همیشه وقتی تعطیل میشدیم میومدیم خونه من اول بازی میکردم بعد مشقامو مینوشتم ..اما فیروزه همیشه اول تکالیفشو انجام میداد بعد بازی میکرد...

یادمه کلاس پنجم بودیم ....امتحان ترم جغرافیا داشتیم....فیروزه 3 دور خونده بود من 2دور....رقیبم فیروزه  بود...من کردمش 4دور...فیروزه 6دور..من 8دور...اون 10دور...بالاخره هردوتامون به 12 دور رسوندیمش...دیگه میدونستم کدوم مطلب کدوم صفحس خط چند...هردو هم 20 شدیم....

فیروزه همون موقع ها هم تو ریاضی از راه های عجق وجق مساله هارو حل میکرد و به جواب میرسید..هوش ریاضیش عالی بود...

اون موقع ها منو فیروزه عینک میزدیم..هنوز لنز مد نشده بود..به من میگفتن چهار چشم....خداروشکر الان لنز اومده...

در کل دوران خوبی بود..زود گذشت خیلی...از اینجا از همه معلم های خوبم که تو این 12 سال واسم زحمت کشیدن تشکر میکنم...از مامانم یه تشکر ویژ ه میکنم که... انقد بهم ریاضی درس میدادن اما من بازم خنگ بودم!!از سحر تشکر نمیکنم چون هیچوقت مشق هامو نمینوشت!!!!

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:33 توسط سمر| |

سلام به همه ی دوستای خوبم....میدونم حالا میگین اینکه قرار بود آپ نکنه..ولی اگه این آپو نکنم میمیرم...

از شب قبلش واستون میگم...

جمعه شب ساعت30/10..دلم میخواست سحرو اذیت کنم..اخبار شبکه 3 داشت این لی لی پوت هارو نشون میداد که قدهاشون خیلی کوتاه...گفتم سحر بدو بدو داره هم نوعاتو نشون میده..سحرم فکر کرد حالا یعنی چی داره نشون میده..اومد دید wowww!گفت چه فکری کردی اینو گفتی پست فطرت...(تو خانواده ما مامانم،بابام و من قد بلندیم...اما سحر بلند نیست 159قدش..ولی بقیه چیزاش ۲۰)گفتم خب تو 159 هستی ایناهم 130 هستن دیگه...

ساعت11 شب...(موقع پخش جومونگ...من و بابام و مامانم مشغول تماشای فیلم،سحر تو اتاقش بود)

بابام فیلم جومونگ رو از اولش ندیدن هی قاطی میکنن پارسال موقع یانگوم هم همین وضع رو داشتیم...من هی باید از قسمت اول خلاصه کنم بگم...

مثلا جومونگو نشون میداد ..بابام(رو به مامانم):ااااا خانوم...این تسو کی میخواد زنشو پیدا کنه...تسو رو نشون میداد..بابام(روبه من):سما این یوری کی باباشو پیدا میکنه؟...سویا رو نشون میداد..بابام رو به منو مامانم..:این مادر تسو ها بد زنیه...امپراطور رو نشون میداد..میگفتن بهههه این داداش تسو هست یا داداش جومونگ ماکه نفهمیدیم اخرش...هموسو رو نشون میداد بابام روبه من:این کیه سما؟گفتم بابا حوصلم نمیشه واستون توضیح بدم شما از اولش ندیدین من اخه از کجاش بگم؟؟؟!!..ببینین خودتون دیگه...بابام روبه مامانم:خانوم...این بچه ها هم به درد ما نمیخورن فقط شما به درد من میخورید...دوباره میخواستن لاو بترکونن...

ساعت1شب..

میخواستیم ساعت کوک کنیم واسه سحر بیدار شیم...من میدونستم اگه 5دقیقه مونده به 5 اذانه..سحر ساعتو میذاره رو 3...گفتم سحر جون بابای بچه ها(سحر مجرده هنوز حالا هرکی شد بعدا)جون اون مرحوم...ساعت و بذار رو30/ 4سحر:نخیر برو ببینم من کار دارم...تو همش خوابی...منم یاد حرف یکی از دوستان افتادم گفتم من تا میتونم از خواب استفاده میکنم...

خلاصه راضیش کردم ساعتو بذاره رو15 /4...منو مامانم و سحر بیدار میشدیم...بابام خیلی معتقد نیستن و دیابت هم دارن...

ساعت15/4...چشمامو به یه زوری بازکردم دیدم سحر داره موهاشو میبنده فکر کردم میخواد بره دستشویی گفتم کجا؟گفت بلند شو دیگه15/ 4...یه غلت(درست نوشتم؟) زدم...رو شکم خوابیده بودم..سحر رفته بود داشتم سقفو نگاه  میکردم..تو فکر بودم..نشستم روبه رو رو نگاه میکردم..بازم تو فکر بودم(عادت دارم وقتی از خواب بیدار میشم..5دقیقه ای رو فکر کنم.)یاد اتفاقات چند روز گذشته افتادم...یه آهی کشیدیمو گفتم هیییی روزگار...(مثه این پیرزنا آه گفتم...)پاشدیم رفتیم...

مسواک... خوردن سحری...مسواک و منتظر شدن که اذان بگن..من چون در طول روز خیلی تشنم میشه...از صبح کلی تدارک میبینم واسه خودم...انواع شربت و رانی رو میذارم تو یخچال...روشم مینویسم هرکی از اینا بخوره شب رو باید تو بلوار بخوابه..هیچکس نزدیکش نمیشه..ولی بعد از افطار هیچ کدومشو نمیتونم بخورم...

سحر نشسته بود رو صندلی دستاش رو میز بود..منم طبق عادت همیشگیم...یه دستمو تکیه داده بودم به صندلی سحر و کج وایساده بودم دوباره داشتم فکر میکردم...سحر یه دفه دید حواسم نیست گفت مامان این سما دوباره میخواد از دم یخچال تا لباسشویی رانی هلو اماده کنه؟(تو آشپزخونه ما یخچال یه طرفه آشپزخونس،لباسشویی با یه فاصله ی دور اونطرف آشپزخونس)مامانم گفتن آره این کارش همینه بعدم نمیخوره که...براق(براغ،boragh) شدم جواب سحرو بدما...ولی از اون جاییکه میدونم رو قدش حساسه...گفتم تو برو لی لی پوت کفش پاشنه بلند بخر....بعد از اذان رفتیم با سحر بخوابیم مگه میذاشت...تو اوج خواب بودم...انگشتشو میذاشت رو بینیم...میگفتم هاااا میگفت اا بیداری...گفتم ای خدااااا منو لطفا بکش......پشتمو کردم بهش و خوابیدم...یه خواب طولانی که تا 11 صبح ادامه داشت...

یه چیزی که آزارم میده اینهکه باید تا آخر شهریور صبر کنم..تا مهر دیگه..یه کاری دارم اخه...

نماز روزه ی همه قبول..تا بعد..دووستوون دارم....

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:37 توسط سمر| |

سلام....بازم من؟بله بازم من....دلم خیلی تنگ شده بود واسه همتون.....قربوون همتوون برم...دیگه تولدمه که گفتم یه آپی بکنیم....اول اینو بگم...اعصابم ریخته بهم هرچی اسمس به ایرانسل میدم  نمیره ...کار دارررررررررررررم آخه ...کلی اسمس دادم delivered نزد..میخواستم گوشیمو بندازم تو باغچه...بله باغچه الان شده جنگل امازون قابل توجه اونایی که مسخره باغچمون میکردن.... .الان که داشتم این آپو میکردم...دیدم در خونه زنگ میزنن(تو دلم داشتم میگفتم محاله برم درو باز کنم..10تا پله رو نمیرم پاییین..به من چه..مگه من اینجا در بازکنم...نگهبانم!!!...تلفن زنگ میزنه..همه یک صدا...سمااا گوشیو بردار.......در خونه...سماا ببین کیههه....) لینگ لینگ...تو این افکار پلید بودم که.....بابام گفتن کیه؟...دیدم ااا فیروزه است که.....پریدم رفتم دم در...(پله هارو 3تا یکی نکردم...چون کلا 3تا یا فکر کنم 4تا پله میخوره بعد میرسیم به در ورودی...خیابون.)..نیشم باز شد....سلامم.. ف ف چطوری...گفت داریم میریم شیراز....مامانم هم اومدن گفتن برمیگردین که؟گفت بله چند روز بیشتر نمیمونیم....دیدم بههه دستش یه هدیه ی خیلی بزرگه...(تو دلم عروسی و اینا شد).گفت تولدت مبارک..گفتم wow!مرسی ..چرا زحمت کشیدی و اینا..خلاصه یکم صحبت کردیم و گفت دارم میرم...گفتم باشه اسمست میدم(من عادت دارم هروقت کسی میخواد بره یه جایی خداحافظی میکنه میگم باشه اسمست میدم)اومدم تو اتاقم بازش کردم woow!یه پرنسس بزرگ بود  خیلی خوشکل بود....از همین جا میگم مرسی....فائزم هنوز مسافرته اسمس داده که:من به همراه آنجلینا جولی، برادپیت،تسو،سیاوش خیرابی و دستیار پلیس(رستگاران)تولدتو بهت تبریک میگیم...خالم هم تبریک گفتن..تازه دل همه بسوزه دوست خوبم...زبل جون دیروز زودتر از همه اسمس داد تبریک گفت مرسی عزیزم...یه دوست دیگه هم دیشب ساعت 12 اینا بود فکر کنم تبریک گفتن....مرسی...مامانم هم که همش دارن تبریک میگن البته هنوز هدیه اشونو ندادن.......یکی از بچه ها یعنی یکی از بچه های چت میگفت امروز قراره جومونگ بیاد ایران....بازم سوز به دل همه...روز تولد خودم میاد...البته من طرفداره پرو پا قرصش(درست نوشتم؟) نیستم ولی دیگه حالا....خانوما..آقایون ....در جریان باشین سحر هنوز تولدمو تبریک نگفته خونه نیست اخه...گفتم بهش اگه کادو خریدی که هیچی راهت میدم تو خونه در غیر این صورت نیا چون اون ساعتی که میای خونه من تنهام(البته بگین من کی تنها نیستم!همش تنهام تو خونه)اول کادو رو از تو آیفون نگاه میکنم اگه خوب بود راهت میدم نبود شب برو تو بلوار...بخواب....

حالا..به قول زبل خان....دست ...دست..شله شله....بیا وسط..شله...

من ساعت 2 صبح به دنیا اومدم...سحر میگه همیشه مزاحمم نمیذارم کسی بخوابه....سحر همیشه باید ظهرا بخوابه...شمشیرم اگه از آسمون بباره باید خوابشو بره رو سنگم باشه باید بخوابه...توراه اگه میریم مسافرت همیشه..میگه:سما شونتو بیار جلو من سرمو بذارم روش خوابم میاد..بعدم هندزفری گوشیشو درمیاره و تا برسیم یک سره آهنگ گوش میده... .من خودم هیچوقت تو راه نمیخوابم .منظره بیرون رو نگاه میکنم...حالا هرچی که هست و به گذشته هام فکرمیکنم و کارام.و یااشتباهاتم.....یا با دیگران حرف میزنم....منم چندبار اول رو قبول کردم ولی دیگه الان میگم برو ببینم نمیخوام...بعد اونم میگه مردم خواهر دارن ماهم خواهر داریم...دقیقا همیشه این حرفا بین منو سحر رد و بدل میشه...

خلاصه امروز تولدمه...خواهران برادران کادو فراموش نشود...دوستوون دارم...

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 13:3 توسط سمر| |

سلام به همگی امیدوارم که حالتون خوب باشه !خوب

 نیست؟ااا چرا؟غم و غصه دیگه بسه دل تو باید

برقصه....فردارو بیخیال شو دیروز یه روز دیگه بود

شوخی کردم دیروزو بیخیال شو فردا یه روز دیگست.

...بالاخره فهمیدم اسم اون برنامه کودکه که کلی

آدرس دادم چی بود اسمش کوتلاس بوود....۲تا عکس

 واستون گذاشتم که شماهم بفهمین کدوم کارتونو

میگم...میخواستم عکس زنشم بذارما نشد

دیگه...موهای زنش ۴تا خط بودمیدونم بچه ها بسرچن

 اینارو میبینن از قلمم هم استفاده میکنم...ولی دوست

 دارم اینو بذارم تو وبم...از خوانندگان خاموشم درخواست

 میشود نظر بدن همینطوری نیانو برنراستی چند روزیم

 نیستم دارم میرم مسافرت...الانم فیلم رستگاران

نمیبینم...از اون دستیار پلیسه هستا...خیلی بدم میاد

 حالم بهم میخوره...چندشم میشهههههمیدونین که

 کدومو میگم..اونکه همیشه آب دستشه نه هااا

دستیارش..الان فائزه اسمس داده که:میدونم از شوق

 دیدنش داری به لقاء الله می پیوندی...وااای

خدایاا...خب این شما و این عکس های

کوتلااس..امیدوارم خوشتوون بیااد...

 


نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:11 توسط سمر|

سلامممممممممممممممممممممممممممم...چطوولیننننن؟دیروز ضایع شدیم حسابیییییی....یه جورایی در حد تیم ملی و اینا...رفتیم باشگاه با فائزه...مانتوو اینامو درآوردم و رفتم که ورزش شروع بشه...قبلش حس کردم چقدر هوا گرمه اینجاها....ولی زیاد اهمیت ندادم....دیدم بههههه چقدر کمیم...یکی از بچه ها گفت برق نیست این سانس تعطیله....فائزه گفت اا این چی میگه..گفتم هیچی این همیشه...میگه...بیا بریم...دیدم مربی اومدن جلو دارن به فایا میگن امروز برق نیستو...منو بگی؟!بله قیافم از همونا شده بود که اصلا برازنده ی یه خانوم متشخص نیست...گفتم ای خداااااا...چقد من باید ضایع شم...صبح من ساعت15/ 8 پاشدم...شب قبلشم تا 2 بیدار بودم...اس ام اس بازی...سحر خواب بوده چقدر خفتهههه....هیچی دیگه..توقع داشتین بمونیم اونجا؟رفتم لباسامو پوشیدم لبو لوچه آویزوونا....برگشتیم خونه...کلید نبرده بردم زنگ زدم...سحر:کیه؟من با عصبانیت:خب منم دیگه کیه؟آخه؟!سحر:دستاتو نشون بده!با آرد رنگ کردی؟مامانمون گفته درو باز نکنین...!دروباز نکرد که تا من دستامو نشون دادم باز کرد...از بس شبا حوصلمون سر میرفت رفتیم 2تا فیلم گرفتیم نشستیم دیدیم.......انعکاس و دلشکسته ...هر2تاشم  عالی بود...دیگه هیچ خبریاا نیست..هیچ خبری.....5دقیقه پیشم یکی زنگ زد من:کیه؟فیروزه بود گفت سمرخانوم هستن؟گفتم بهههه بیا تووو من خودممم درو باز کردمو..من تنهابودم و هستم هم اکنون..حالا در هالم قفل بود(اینا کار مامان خانومه میترسن کسی منو بدزده)با کلیده خودم درو باز کردمو پریدم گفتم بیا تووو...یه خورده صحبت کردیمو رفت اومده بود ازم یه چیزی بگیره...الانم از بس دیدم حوصلم سر رفته گفتم بیام این آپو بکنم..همین و دیگر هیچ...ما از این همین و دیگر هیچ خاطره ها داریم منو بچه هاا...پارسال که سوم بودیم زنگ اول زمین شناسی داشتیم زنگ دومم شیمی...زنگ اول رو نرفتم زنگ دوم که رفتم..معلم خوبمون سر کلاس بودن(معلم شیمیمون معرکه هستن یعنی هرچی بگم کم گفتم...نمیشه با آدم یه سوالی رو کار کنن بعد اون سوال تو کنکور نیاد!)گفتن بهه خانوم....اومدین..زنگ اول که نبودین...بچه ها خندیدن...(من سر کلاس این معلممون خیلی شلوغ بازی در میاوردم..)منم گفتم بلهه من صرفا به خاطره شیمی اومدم وزنگ بعدم میرم خونه...و دیگر هیچ...(اون موقع فیلم مهران مدیری رو میذاشت)دیگه کلاس رفت رو هوا...منم رفتم نشستم سر جام...اینم از یه خاطره دیگه...

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 21:54 توسط سمر|

سلام میکنم اول به دوستای خودم. ..بعدم به همکلاسیه خوبم خانوم( ز-ر)که اینجا رتبشون رو اشتباه گفتم......دوست خوبم..عزیزم من رتبه ی دقیق شما رو نمیدونستم و کاری هم نداشتم که زنگ بزنم و بپرسم...به من گفتن شما ۲۰۰ شدی حالا اشتباه گفتن من تقصیر کار نیستم....نمیدونستم که شدی ۱۲۸...درمورد مسابقات علمی هم که فرمودین من کاری به امسال ندارم من به طور کل گفتم فیروزه بیشتر مواقع اول میشد و اصلا روی صحبت من با شما نبود و منظور خاصی نداشتم..من این آپ رو به خاطره دوستم فیروزه کردم و داشتم از اخلاق خوبش میگفتم اصلا یادم نبود شما تو مرحله اول مسابقات علمی اول شدی یا فیروزه!!این یک وبلاگ شخصیه...بله شما راست میگین امسال شما اول شده بودی..فیروزم که نفر ۱۰ام نشده بود اونم یا دوم بوده یا سوم...چه فرقی داره؟من فکر میکنم شما خیلی رو این قضیه حساس شدید....

ولی مهم اینا نیست...مهم اینه که شما و فیروزه و من دوست بودیم و شما چه با ۱۲۸ و چه با ۲۰۰ و یا ۴۰۰پزشکی قبول میشین...و اختلاف ۱۲۸ و ۲۰۰ فکر نمیکنم خیلی باشه....چقدره اختلافش؟من که خدایی نکرده نگفتم شما شدی 70000 گفتم شدی 200

درهر صورت من عذر میخوام از شما و خانواده ی محترمتون...و از همینجا میگم که من هیچ قصدی نداشتم ...سو ء تفاهم نشه لطفآ.....

و اینا هیچ اهمیتی نداره که آدم بخواد به خاطرش....

به هرحال همینجا اعلام میکنم که رتبه ی شما در آزمون سراسری سال ۱۳۸۸ شده ۱۲۸...اطلاعی از زیر گروهتون ندارم....

 

 

با آرزوی موفقیت برای شما و خانواده محترمتان....سمر

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 15:19 توسط سمر|

به دلیل پاره ای از مسائل اسم معلم ها و بعضی بچه هارو پاک کردم چون دوباره حال ندارم زنگ بزنن خونمون بگن چرا اینو اشتباه نوشتی یا چرا اونو نگفتی یا چرا گفتی....چرا...؟من اول بودم!اون دوم بوده....اینجا تو این وبلاگ اصلا این چیزا مطرح نیست!البته بعضیا.....زیادی حساسن...


بازم سلام به همگی توون...دیشب تا صبح نخوابیدم فکر اینکه باید از فیروزه جدا شیم یک لحظه تنهام نذاشت..همه ی خاطراتمون مرور شد....اینکه میره پزشکی اصفهان خیلی سخت نیست اینکه میخوان برن واسه همیشه شیراز زندگی کنن سخته..به غیر از فیروزه که امسال پزشکی قبول شد..2تا دیگه از برادراش هم پزشکین..یکیشون تخصصه...و اون یکی سال 1 پزشکی رو تموم کرد...فیروزه  رو مثه سحر خودمون دوست دارم...باور کنین اگه سحر میخواست بره اونور آب انقد ناراحت نمیشدم....ما 12 سال باهم بودیم...از کلاس اول ابتدایی..شماره تلفن خونه هامون مثه همه...ما آخرش 8..اونا 7...خونه هامون نزدیک بهم...از کلاس اول ابتدایی تا راهنمایی رقیب هم بودیم...بعد از اون من 1سال رفتم مدرسه سما...ولی باز برگشتم مدرسه خودمون... و باز باهم بودیم...ما 3تا..منو ملیحه و فیروزه 12سال باهم بودیم...خاطره زیاد باهم داریم..یادمه کلاس اول ابتدایی روز دوم سوم بود کنار هم مینشستیم....سر اینکه کی وسط بشینه تو نیمکت دعوامون میشد...کلاس پنجم که بودیم واسم یه خاطره نوشته بود:که...سمرجان انقد که درس میخونی آخرش به مقام پزشک متخصص میرسی..تابستون واسم زنگ بزن نترس پول تلفنتون زیاد نمیشه عکس تلفنم کشیده بود!.با همون لحن بچگی..ولی خودش زودتر پزشکی قبول شد...همیشه من دعوام میومد و قهر میکردم..سر 6خونه..8خونه...میگفتم سنگ تو رفته رو خط مال من نرفته...یا وقتی یه عضو جدید به گروه دوستیمون اضافه میشد من حسودیم میشد فیروزه با اونم بره میگفتم نره...(حس حسادتم گل میکرد)12سال خیلی زود گذشت...امسال اول مهر...زود رفتن من به مدرسه و جا گرفتن ردیف اول....سر کلاس آقای ...ریاضی و.. اذیت های ما...سرکلاس شیمی و گوش ندادن ما به درس...سر کلاس فیزیک و صدای آقای....که همیشه به من میگفتن چرا بلند با فیروزه حرف میزنی!هی تو گوش من فیروزه فیروزه میکنی!!!..جا موندن از سرویس مدرسه و....دیر رسید سر صف و قیافه ی غضبناک خانوم ناظم.......سر کلاس زیستو...خانوم .... و خاطراتشون (از داداششونم همیشه حرف میزدن واسه همین زیست همیشه عقب بودیم...داداششون پزشکی .... بود)..سر کلاس زبان وو بلند فکر کردن بچه ها...و بالاخره روز اخر و فارغ التحصیلی و انشای من که توصیف همه ی معلم ها و بچه ها بود...بچه ها چقد خندیدنو خوششون اومد کلی منو تشویق کردن و سوتو کف و هورااا..بعدم اون متن منو کپی کردن و واسه خودشون نگه داشتن....

فیروزه  هم خیلی درسخون بود هم خیلی پایه و باحال....هم درسشو میخوند هم پایه ی من میشد ...راستی یکی دیگه از بچه هاهم 200 شده...همیشه فیروزه سوالای سخت آقای درگاهی(ریاضی)رو حل میکرد....

همیشه تو مسابقات علمی اول میشد ولی هیچوقت مغرور نمیشد همیشه متواضع بود...شکسته نفسی میکرد میگفت منکه امسال قبول نمیشم ولی من دقیقا بهش گفتم امسال قبول میشه دورو بره 400...500 هم میاره...

دیشب که خوابم نمیبرد ساعت 3 بهش اس ام اس دادم بیدار بود...ملیحه میگفت میترسم بهش زنگ بزنم گریم بگیره...واقعا واسه ما دوست خوبی بود...ما 5تا دوست بودیم...ولی فریبا و پری بیشتر باهم بودن ما 3تاهم بیشتر باهم کنار همدیگه هم مینشستیم...

 

من از این فاصله ها دلگیرم،بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم،ساعت گریه و غم هیچ نمیخوابد و من در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم...

 

فیروزه به وبلاگم میاد اما نظر نمیذاره از همین جا از طرف خودمو ملیحه بهش میگم که دلمون واست تنگ میشه..هرکجا که هستی ما دوست داریم...

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 13:55 توسط سمر|

........................

بازم سلام بازم قالب وبمو عوض کردم دیگه اون دوتا فنجون نیست بعضی بچه ها خوششون نیومده بود میگفتن بی روحه..سرده...جالب نیست...مشکی بهتره..منم ایندفه یه قالب گذاشتم که یه دختر چتر به دست وایساده البته پشتش به شماست زمینشم مشکیه امیدوارم خوشتون بیاد...


خواب موندن بنده....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلاااام به دوس جونااای خودمممماول ازهمه بگم که قالب وبلاگم رو عوض کردم همینطور اهنگمو آهنگ بابالنگ درازه امیدوارم خوشتوون بیاد...

امروز قرار بود ساعت۱۵/ ۹ فائزه بیاد دنبالم بریم کلاس بدنسازی...بعد از اونم من خودم برم شنا با دوستم...خسته میشدم خیلیییی...میخواستم نرم روم نمیشد به ملیحه بگم نمیام..شماهم یه وقت نگیناااساعت یه ربع به ۸ بیدار شدم دیدم اووووه هنوز خیلی مونده خوابیدم...یه دفه از خواب پریدم ساعت چند بود؟۵/۹ سریع از تختم پریدم پایینو پله هارو ۵تایکی کردم خداروشکر آسیب جدی بهم وارد نشد فقط پام یه کم درد گرفتگفتم ماماااااااااااااااااااااااان گفتن بله چیههه؟گفتم ساعت ۹ گفتن خب باشه!!!دیدم حالا هی باید توضیح بدم وقتم تلف میشه گفتم هیچی میخواستم بگم ۹ دیگهه...پریدم صورتمو شستم ۱۰ دقیقه بیشتر وقت نداشتم حالا مسواک زدنم خودش ۱۰ دقیقه زمان میبره زود مسواک زدم سریع لباس پوشیدم ضد آفتابم نزدمخداروشکر نزدیک بود باشگاه وگرنه میشدم جنیفر لوپز...صبحونم نخوووردم۱۵/۹ شد دیدم خبری نیست حدس زدم بلههه بازم فائزه جان تاخیر دارن....بالاخره اومد رفتیم دیگه...شنبه هم عروسی دخترخالمهسحر میخواست بره بیرون گفت میگماا سما من این کوله تورو ببرم دیگه؟؟گفتم بلهههگفت  خب ببرم دیگهه...گفتم نه تو سابقت خوب نیست هروقت وسایل منو بردی یا گم شده یا خرابش کردی گفتم نهه..گفت چرا؟؟گفتم یادته اوندفه....دفه قبلیش چی یادته؟....هم دستکش چرممو گم کردی هرجا گشتم دیگه گیرم نیومد هم شارژرمو وقتی تشریف برده بودین با دوستاتون شیراز...عمرا اگه کولمو بدم ....مگه اینکه  از رو دمپاییی هام رد شی...گفت بده دیگه ااا گفتم باشه ولی فقط دلم میخواد یه مو از سره کولم کم شه...کن فیکونت میکنم..گفت خب...حالا نمیدونم دیگه کولم در چه حالههه....رویا هم دیروز زنگ زده که پاشو بیا خونمون دیگههه کار داریم...(رویا خواهر همون دخترخالم که عروسیشه)میرم اونجا فائزه اسمس میده کی میای خونه ی خودتون کارت دارم...میگم چی کار داری؟میگه اونو وقتی نزول اجلال فرمودی(درست نوشتم ) بهت میگم!!!راستی هنوز نتونستم فیلم تولد شادمهرو آپلود کنم!!!هروقت کردم واستون میذارم..

فعلا بای دووستوون دارم...

 


منو پزشکی آزاد....

سلام به همگی  حالتون خوبه؟دماغا همه چاقه؟بله دیگه امتحان پزشکیم دادیم رفت پی کارش.موقع ثبت نام اسم سحرم نوشتم که همرام بیاد کمک دستی...

صبح روز کنکور پزشکی

کارتمو نگرفته بودم چون سحر معتقد بودن که واردن و تجربه دارن و میدونن که میشه کارتو صبح روز آزمونم گرفت...

صبح ساعت 6بیدارم کردن مرسی..سحر داشت کاراشو میکرد من اماده شده دم در...من:سحر پس کی میریم زود بااش

سحر:پس تو باید ساعت 5میرفتی...اااا خب میریم دیگه...نزدیکه زود میرسیم ااااا ....بالاخره رفتیم رسیدیم به یه بلوار سحر:از این طرف بریم زودتر میریسم..رفتیم دیدم ااا نوشته ورودی برادران..گفتم چقد زود رسیدیم...دور زده و به سمت ورودی خواهران حرکت کردیم.رفتیم داخل.... تو راه هی به سحر میگفتم فقط دلم میخواد کارتمو ندن خفت میکنم...همش تقصیر تو حالا من چیکار کنم؟اگه کارتمو ندن؟هاااا به مامانم میگم تقصیر تو بوددد....و بقیه غرغر های من!سحر:آخه کارت تورو میخوان چیکار؟میخوان قاب کنن بزنن سر در دانشگاه؟....

رفتیم کارتمونو گرفتیم...سحر:حالا دیدی انقد غر زدی من خودم میدونم کی باید کارتو گرفت...

حوزه هامون فرق داشت  جدا شدیم به سمت حوزه میرفتم رسیدم..دیدم دارن بازرسی میکنن کلی ترسیدم ....گفتم خاک عالم من که کیفمو دادم سحر...حالا چیکار کنم؟راهم نمیدن؟شناسنامم تو کیفم بوود.......رفتم منو گشتن دیگه راهم دادن...صندلیمو پیدا کردم نشستم دیدم ای وووو منکه موقع ثبت نام نزده بودم بسیجی فعال گذاشته بودم سال دیگه استفاده کنم پس چرا اینجانوشته سهمیه بسیجی فعال...واای حالا اگه امسال قبول نشم دیگه بسیجی فعال ندارم....رفتم با یکی مراقبا صحبت کردم گفتم گفتن نه لحاظ نمیشه کدو که وارد نکردی...خیالم راحت شده و برگشتم سر جام...سوالارو دادن...عمومیاش که راحت بود منم خوب زدم فقط زبانش ...بله دیگه نداشتم تو گنجینه ی لغاتم کلماتشو...

اختصاصیا ریاضیش سخت بود به نظر من البته....دادم و اومدم بیرون دیدم سحر منتظره...گفتم تو خوب دادی  بلد بودی؟گفت جونت دراد...بیخودی منو الاف کردی...اسم منو نوشتی که چییی؟

گفتم که تنها نباشم دیگه توهم بیای باهم دیگه...بده توخونم تنها حوصلت سر میرفت...برگشتیم خونه ایندفه مامانم گفتن شیری یا روباه...منم یک کلمه گفتم سال دیگه... و رفتم تو اتاقم...و مامانم موندنو کلی علامت سوال که یعنی این بچه چکار کرده؟ قبوله؟نیست؟یه سال دیگم هست؟فیروزه قبول میشه؟نمیشه؟ملیحه چطور؟اینم از کنکور پزشکی...تموم شد و رفت....

دوستون دارم اندازه گیلاس

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 22:47 توسط سمر| |

سلام سلام چندتا عکس از شادمهر گذاشتم واستون از جشن تولدش وقتی که ایران بوده با دوست دختر فابش دانلود فیلم تولدشم تو آپ بعدی میذارم پس منتظر باشین امیدوارم خوشتوون بیاداین عکس بچگی شادمهر








امیدوارم واستون جالب بوده باشه...

این منم.....

 

و این منم ....زنی تنها..خط نوشته ای ناتمام یافتم...گمانم از ان روزهایی  که هنوز این همه اتفاق ناخواسته....تقویمم را سیاه نکرده بود!و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد...

تمامش کردم چنان که شایسته ی نوشتن گردد در این صفحه ی به مرگ سکوت...مرده!آخرین کلامم باشد شاید...باتو!

وباز به میهمانی شب های لاجوردی ات امدم ....چنان همیشه بی دعوت!کاش همان بودی هنوز...که شناخته بودم!خواهرانه خواستم خواسته هایت را !

تمام آنچه که برآمد و برنیامد از دستم...هرچند اگرتو...دیگر تو نباشی!

هرچند فراموش شده باشی به حرف های نامحترمانه!وفراموش کرده باشی همه چیز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی!رفتی...به دنبال رنگ و لعاب هایی همه از جنس مجاز....رفتی...چنان که دورترینی از من ...توکه نزدیکترینم بودی!!!!ماندم که میخواستم بمانمت ...رفتی..هرچند به خیالت مانده ای هنوز!!

خفقان میگیرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ...فهمیدی...نه چنان که منظورم بود...

من فراموش شدم در زیر خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا!من...مردم به احترام خوش بودن انها که دوستشان داشتم!من..!افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکیه گاهم زد...و به سستی پایه های کسی که به نام ..تکیه گاهم بود نه به معرفت!چه اهمیت دارد بودن و نبودنم برای کسی که دیگر نیست!که دیگر نمیتواند باشد!!!!!!گمانم به تورق صفحات تقویم یک سال و چندروز گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زیر لب(این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد)

میروم که بمانی و خوش بمانی وآسوده بمانی !می روم که دروغ هایت رنگ حقیقت گیرد و نقش هایت به زندگیت نزدیک تر باشد!یادت باشد به چند فروختی ام!!!!

                                                                     همین و دیگر هیچ....

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 0:43 توسط سمر| |

سلام دوس جونای خودم....دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم مشغول دانلود کردن کتاب الکترونیکی ناتور دشت که یکی از دوستای خوبم زحمت کشیدن و  بهم معرفی کردن  ممنون دوس جون....ولی همین که رسید به 26درصد دی سی ((dis connect (درست نوشتم؟)شدم  بیخیال دانلود شدم رفتم گرفتم خوابیدم به امید اینکه صبح ساعت 10 بیدار شم واقعا این روزا یکی از آرزوهام اینه که واسه یه بارم که شده ساعت 10 صبح بیدار شم فقط یکبار اونم فردای روز کنکور بود که تاساعت 11 خوابیدم همین...دیگه خوابیدن تاساعت 10واسم افسانه شده...

 ساعت 9بامداد:

مامانم از پایین گفتن:سمااا من دارم میرم بیرون کاری نداری؟منم تو خوابو بیداری درحالیکه به زور چشمامو باز نگه داشته بودم(باید یه چوب کبریت میذاشتم زیرش تاباز بمونه)گفتم نمیدونم!!!گیج گیج بودم خب...مامانم هم فهمیدن که چقدر تو اوج خوابه من صدام کردن دیگه چیزی نگفتن...اااا خب واقعا تو اوج بودم وقتی به سحر میگم میگه ماکه نفهمیدم این اوج ی  که تو میگی یعنی چی چه موقع تو میری تو اوج؟گفتم وقتی خیلی خوابم وقتی تو اوج خوابم دیگه....با صدای بسته شدن در مطمئن شدم که مامانم رفتن رفتم زیر پتو چشمامو بستم .....

ساعت25/ 9بامداد:

دیدم داره صدای زنگ تلفن میاد گوشی اتاقمم از برق کشیده بودم بیرون که کسی مزاحم نشه موبایلمم  خاموش بود تلفنم ول کن نبود هی زنگ میخورد...با یه قیافه ای که اصلا یعنی اصلآ ااا برازنده ی یه خانوم تو سن من نبود از رو تختم پاشدم با بیحالی پاهامو میکشیدم رو زمین گوشیو برداشتم....(من وقتی از خواب بیدار میشم صدام خیلی ضایس که خواب بودم میگیره صدام...)گفتم الووووو با یه صدای .....اونور خط عمه جان بودن گفتن سلام بعد از احوالپرسی گفتن خواب بودی؟(منم پررو)گفتم بلهههههههههه اخه اگه میگفتم نهه بااین صدام ضایع تر میشد...گفتن مامانت هستن گفتم خیر رفتن بیرون بعد از خداحافظی پریدم رو تختم...

ساعت27 /9 بامداد:

صدای زنگ تلفن....با همون صدای گرفتم گفتم بله!خاله جان بودن گفتن خواب بودی؟(بااین خالم خیلی راحتم)گفتم آره...دیشب تا 3بیدار بودم...گفتن از بس میری چت میکنی گفتم نه من خیلی وقته نرفتم تو روم فقط آیدیمو باز میکنم همین...گفتن مامانت هست؟گفتم نه رفتن بیرون...بعد از خداحافظی...پریدم رو تخت....

ساعت30/9 بامداد:

صدای زنگ تلفن...باهمون صدا که حالا رگه های خشم هم توش موج میزد(میتونین استعاره رو اینجا پیداکنین؟)گفتم  بلههه اون یکی خاله جان بودن(مامان سنا)ایشون نپرسیدن خواب بودی گفتن مامانت هست گفتم نه رفتن بیرون...پریدم رو تختم...

ساعت40/ 9بامداد

صدای زنگ تلفن...باهمون صدا که حالا دیگه واقعآ عصبانی بودم گفتم بله...دیدم اونطرف یکی میگه...سلام چطوری؟خوبی؟(رویا بود دخترخالم)گفتم اگه تو بذاری...گفت ااا چرا صدات گرفته؟گفتم یعنی تو نمیدونی من وقتی از خواب بیدار شم صدام اینطوری میشه ؟....گفت یعنی تاحالا خواب بودی؟منکه ساعت 7بیدار شدم...گفتم تو آره چون شب قبلش ساعت 8 خوابیدی من ساعت 3 خوابیدم...باز گفت اا چرا؟بعداز توضیح تمام کارام...گفت اها..گفتم رضا کجاست(پسرخالم 12سالشه)گفت خوابه گفتم پس تو فقط مثه خروس بیدار شدی....تو دلم هی میگفتم پس چرا نمیگه کاری نداری منم بگم نه خدافظ؟؟؟؟؟زشت بودکه اگه من بگم کاری نداری!!!!!!!!!خداروشکر ما پشت خطی داشتیم گفتم رویاا پولت زیاد میشه برو ماهم پشت خطی داریم گفت باشه و منم پشت خطی رو زدم دوستم بود فیروزه....میپرسه ازم که شروع کردی واسه پزشکی آزاد بخونی یانه؟گفتم من هنوز تو شوکم ...باورم نمیشه کنکورمو دادم...نه هنوز شروع نکردم.....

خلاصه بیخیال خواب شدم طبق عادت همیشگی پله هارو 3تا یکی کردم(یه بار که دوباره تلفن زنگ  میخورد در اثر انجام همین کارم پخش شدم وسط هال(درست نوشتم؟) )ولی چیزیم نشد فقط پام خیلی درد گرفت رفتم سمت دستشویی مشغول مسواک زدن شدم باز زنگ تلفن.... ایندفه تلفن خودشو کشت برنداشتم گفتم مسواکمو میزنم بعد هرکی میخواد باشه باخیال راحت...مسواکمو زدم......رفتم دیدم خاک عالم.....شماره سحرمون افتاده بود......زنگ زدم به سحر گفتم سلام تو بودی زنگ زدی؟گفت آره چرا برنداشتی باز رفته بودی تو اینترنت چقدر میری تو اینترنت پول تلفن زیاد میاداا بشین واسه پزشکی آزاد بخون تو اینترنت چه خبره...چیکارمیکنی؟چت میکنی؟چه فایده داره....چی میگین تو چت؟باکی چت میکنی؟آخر پیری میری چت میکنی(تودلم گفتم ولی من متولده 70 ام...) و کلی نصیحت دیگه...گفتم داشتم مسواک میزدم همین!اونم طبق عادت همیشگیش گفت آره همون...مامانم کجاست؟گفتم اینم سوال میپرسی؟این وقت روز تو کی تونستی مامانو تو خونه پیدا کنی؟رفتن بیرون.....بعد از اتمام کارم دیدم فایا جان اسمس زدن(اسمس فائزه فعلا مجانیه واسه همینم کل حرفاشو تو اسمس میزنه ) نوشته بود سما خونه ای؟منم تو این بی شارژی نوشتم آره خونم گفتم حتمآ کاری داره که پرسیده دیگه... جواب داد که:باش و زده زیر خنده....آخه شما میگین من چه کار کنم با این بشر....

مامانم اومدن خونه دیدن قیافم ناجوره(ازهمونا که برازنده ی یه خانوم تو سن من نیستاا)گفتن چته؟گفتم هیچی مخابراته خونموووون اگه گذاشتن ما بخوابیم!!!بعد دیدم واسم لباس خریدن نیشم باز شد(این قیافمم برازنده ی یه خانوم متشخص مثل من نبود) گفتم این واسه منه؟گفتن آره گفتن کیا زنگ زدن ...گفتم همه...رفتنه مامانم به سمت تلفن همانا  و دود بلند شدن از تلفن همانا....باهمه حرف زدن....4ساعت...بازم فیروزه نجاتمون داد پشت خطی بود...

اینم از صبح ما...به مدت 3روز درخدمتتون نیستم رویا گفته برم خونشون.... بریم پارک...گفتم من دیگه نمیام پارکه...کل پارکو چشم بسته میرم...ااااااااااااااا ....البته خونه اوناهم به نت دسترسی دارما....ولی ممکنه که نیام نت..

دوستوون دارم...تاشنبه...بای

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 13:47 توسط سمر| |

سلام  به همه ی بچه ها جوون.اول اینو بگم بعد میرم سراغ امروز و کنکورم.شمیم جان من ادرس وبت رو فراموش کردم واسم بذارش....

از دیشب یعنی 5شنبه شب میگم.ساعت 11 اینا بود رفتم پایین گفتم مامان امشب باید چی بخونن واسه همون شب آرزوها اینا.مامانم گفتن بهم.... با کتاب مفاتیح الجنان اومدم بالا نمازمو خوندم و تا ساعت30/ 12 رازو نیاز کردمو اینا....اصلا استرس نداشتم خیلی شنگول بودم...

رفتم رو تختم دراز کشیدم دیدم ای وووو خوابم نمیاد که کتاب لغات زبانمو برداشتم به توصیه آقای نیکخو نگاش کردم تا خوابم ببره بی فایده بود خوابم نمیبرد...تا 2بیدار بودم بعدش نفهمیدم کی خوابم برد...صبح مامانم یه ربع به 6 بیدارم کردن رفتم پایین دیگه خفت نبود بیدار بودن مامان بابام .سحرم که نیستش.نمازمو خوندم و بعدم صبحونمو...دیدم رو میز آشپزخونه پراز کیک و بیسکوییت و شکلات و رانی وو...گفتم مامان اینا چیه؟گفتن اینارو گذاشتم اونجا بخوری!گفتم مامان مگه من دارم میرم اردووو مثه بی بی  مجید شدین باز؟(اشاره به فیلم قصه های مجید)فقط آب برداشتمو نون پنیر... مامانم گفتن میخوای منم بیام؟من:نه مادرجان اجازه بدید من خودم تنهایی برم!(طرز صحبت کردن مثه تسو)رفتیم دنبال فایا و باهم رفتیم.رفتیم تو حوزه دوستم فیروزه رو دیدم باهم دنبال جاهامون گشتیم جامو پیدا کردم کنار دیوار نبود صندلیم ولی از اونجایی که همیشه باید مصیبت عظما برمن وارد شه صندلیم جلو کولر بود.البته کولر خاموش بود منم رفتم پیش فیروزه  و ملیحه و مهسا مشغول صحبت ....دیگه برگشتم که بشینم دیدم ای وووو.و.... کارتم کوووووووو؟دیدم کل بساطم  پخش شده وسط سالن دیدم کولر روشنه رفتم گفتم بیاین اینو خاموش کنین ااااا خاموش کردن بعد پشت سریم یه دختر ننر بود هی میرفت کولرو روشن میکرد گفتم ببین عزیز فکر کنم من میخوام سوالارو جواب بدم بدون پاسخ نامه نمیشه...خاموشش کنننننننننننننننننننننننن.خاموشش کرد ترسید دیگهههه.خلاصه دفترچه هارو دادن سوالارو دیدم خشکم زد میخواستم مراقب رو خبر کنم بگم سوالارو اشتباه ندادین؟گمونم یه چیزی خورده بود تو سر طراحان سوال...خیلی آسون بود البته ریاضی و شیمی و زبانش سخت بود ولی نسبت به سالای قبل هیچ بود.البته من خووب نمیشماااا....خلاصه وقت که تموم شد پریدم پیش فیروزه گفتم چیکار کردی؟همه شاد بودن ازبس سوالا راحت بود اما خب قبولی سختتره چون رقابت زیادتر میشه.فیروزه گفت قبول نیستم ولی دروغ میگه همین امسال پزشکیه اصفهان رو قبوله...اومدیم خونه...کلید نداشتم زنگ زدم مامانم:کیه؟منم مادر جان!رفتم تو مامانم گفتن چطور بود گفتم سوالا آسون بود ولی امسال رو من حساب باز نکنین من نخونده بودم خوب نمیشم...خلاصه گیر ندادن بهم.این سحرم که...اسمس دادم بهش نوشتم که... تو نباید بگی یه خواهر کنکوری داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت اوه چرا امیدی هست چیکار کردی؟گفتم کار خاصی نکردم نه نیست امید کجااابود؟سال دیگههههههههه.ولی من هنوز راحت نشدم 26 تیر پزشکیه آزاد باید امنتحان بدممم.

اینم از کنکورم...امیدوارم همه قبول شن...


سلام دوباره یه عکس از شادمهر میخوام واستون بذارم کف کنین طرفداره موسویه  وقتی هم که کنسرتش تموم شد گفت طرفداره کس خاصی نیستم ولی مچ بند سبز بستم به خاطر همدردی با مردم ایران.آخرشم گفت ساده بگم ساده بگم با اینکه از شهر اومدم هنوز همون دهاتیم ولی از احمدی نژاد دهاتی تر نیستم که دیگه سالن منفجر

شدو رفت هوااین حرفی رو که

نوشتم از خودم نمیگم عین حرفی بود که

 شادمهر زد .

یه چیزه دیگه اگه موزیک ویدیو عادت رو دیده باشین میبینین که شادمهر یه دختر ناز داره این دختر کوشولو دختر الک کارتیو کارگردانه این اهنگه...خیلی شبیه باباشه مگه نه؟عکسشو گذاشتم.

همه تشویق و سوت و کف و خلاصه همه چی...خیلی باحال بود...واقعآ جالب بود

خیلی خوووشم اوووومد.خیلی دوووسش دارم



امیدوارم خوشتون بیاد


من و کنکور..............!

سلاملیکم حالتون خوبه؟منکه عالیم ناهارم نخوردم استرس ندارما اصلا ولی نمیتونم چیزی بخورم

بله دیگه فردا کنکور دارم.ساعت ۵باید پاشمبله دیگه بازم قضیه ی خفت و همه خوابن و قیافه ی ۶در ۸ من......کنکورمو که دادم میام واستون میگم چکارا کردم.خدایا من کنار دیوار نباشه صندلیم که اگه باشه انگار مصیبت عظما(درست نوشتم)بر من وارد شده اخه دوست ندارم برعکس دوستم فیروزهپاکنمم همش میوفته پایین میره او وسطا تو کانون بهمون گفتن پاک کنو سوراخ کنین یه بند بهش وصل کنین بندازین تو گردنتون.گفتم دیگه همین یه کارمم مونده که بیام پاک کن بندازم تو گردنم یه دفه خفه شدمدیروز برنامه ی آقای نیکخو خیلی بهم حال داد.دیدین؟همش میگن این دانش اموزز(زبونشون در گفتن کلمه ز شله)معرکه اس.گفتم اگه امسال خدایی نکرده رتبم بد شد و یه رشته ی تاپ(به قول آقای نیکخو)قبول نشدم برم باهاشون ازدواج کنم به مدت ۱سال پزشکی تهران قبولم دیگهاز بس عالی حرف میزنه و انرژی میده.واقعا مشاوره خوبیه.من همیشه برنامه هاشونو میبینم.خیلی راضیم ازشون خوشم میاد.دقیقا حرف دل بچه هارو میزنن

ریاضی ها که دیگه الان تموم شدن....فردا این موقم ما تمومیم به امید خدا.انشا الله که همه قبول بشن

تا فردا و کنکور من بای

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 13:28 توسط سمر| |

سلام بچه هاامروز آزمون داشتم جامع بوود ۲۹ خردادخیلی خراب کردم خیلییییآخه سخت بودحتی زبانشم بد بود واسم مشکل بود همه کلمه هاش جدید بوودن من نداشتم اینارو تو دایره لغاتم آخهتقصر منه؟خب سخت بود دیگه.تازه سر جلسه دلم میخواست بکشم خودمو کنار دیوار که بود صندلیم گرمم بود تشنمم بود آب نبرده بودم.خوابمم میاد چون شب قبلش فقط ۳ساعت خوابیدم از دست سحر.داشت خوابم میبردااا میگه سماااااااااااا میگم هامیگه یه صدایی میاد یه زنی داره جیغ میده گفتم ای خدااااااااااااااامنو بکش لطفآ..سحر ۶سال از من بزرگترهاون موقع هازیاد دعوا میکردیماما الان رابطمون عالیهدوباره میگه سماا اینجا خیلی صدا میاد انگار آدم تو اتوبانه آخه اتاقم پنجره داره رو به خیابون.گفتم اومدی تو اتاقم خوابیدی نازم میای...ااااااااااااااااااااا.بالاخره خوابیدیم ساعت ۳ صبح ساعت ۷بیدار شدم دیدم همه خوابننننن سحرم که راحت خوابیده بودن...با یه قیافه ای که اصلآ برازنده ی یه خانوم تو سن من نیست رفتم پایینچه خفتی صبونه خوردمو رفتم سر جلسه دیگه.راستی آ هنگ وبو عوض کردم بازم آرش اماpure love امیدوارم خوشتون بیاد....من که خوودم خیلی دووست دارم.میخواستم واستون یه عکسم ازش بذارم اما نشد آپلود کنم منم که حوصله نداشتم.ااااااااااااااااااا خب آزمونمو بد دادم.سحرم رفتتهنا شدم

برام دعا کنین کنکورمو خوب بدمدوستوون دارم.سمر


۵تیر چه خبر است؟!!

.

.

.

.

.


سلام به همگییییمیخواستین چه خبر باشه؟فکر کردین عروسیه منو جومونگه؟نخیرکنکور دارم این روزا واقعآ اعصابم خرده کسی جرئت نزدیک شدن به منو ندارهآخه یعنی چی اسمسا قطع شدهشاید آدم کار واجب داشت والامثلا من که هرروز اسمس میدم به سحر(خواهرم)حالا که قطع ۵دقیقه یک بار باید زنگ بزنم تازه پول تلفنم اومده اما از اونجایی که قبلا بهتون گفتما مخابرات عاشق منناینترنتو آی پی زده ۴تومنکلآ۵۳هزار تومن بوده مامانم خواستن بگن همش مال اینترنت تو دیدن ای وااااااااای فقط ۴تومنه کهتازه سیم کامپیوترو ازم گرفته بودن از قضاسنا (دخترخالم ۵سالشه)اومده بود اینجا میخواست کارتون کارخانه ی هیولاها ببینهمنم یادش دادم گفتم برو به خاله بگو سیمو بدن مامانم هم دادن بنده هم از فرصت استفاده کردندیو آمدندی تو اینترنت.به سنا هم گفتندی ۵دقیقه دیگه کارم تمومه فیلمو واست میذارمولی هم اکنون ۱ساعت فیلمو واسش نذاشتم اونم حوصلش سر رفت رفت پیش مامانم اینایاهوم تا اومد باز شه مارو کشتبعضیا هم منو از بلک لیست آوردن بیرون.فردا هم خواهرم میااد دلتوون بسوووزههههههمن خیلی خوشحالم میدونین چلاااچون میاد تضعیف روحیه میکنه منووووولی  دلم براش تنگ شده.چیکار کنیم دیگه ماییمو همین ۱دونه خواهرخداروشکر داداش ندالیمکاشکی من کنکور نداشتم.دوس ندالماونجوری که دلم میخواست نخووندمتازه کاش فقط ۵ تیر بود ۲۶ تیرم بنده باید پزشکیه آزاد امتحان بدم.شدم مثه غلتکولی دیگه رژیم گرفتماگه قدم بلند نبود فکر کنم ۵تیر با جرثقیل منو فیروزه دوستمو باید میبردن سر جلسه

یه متن خوشکلم واستون گذاشتم امیدوارم خوشتوون بیاد.منکه خودم جدیدآ از هیچی خوشم نمیادتازه فائزه میخواست این آهنگ pure loveاز آرش رو بهم بده نمیداد که کشت منوو منم خودم رفتم دانلود کردم اگه کدش گیرم اومد میذارم شماها هم حال کنین. من فعلا فقط از این خوشم اومده.


مردم اغلب به ناحق قضاوت می‌کنند و غیرمنطقی و خودمرکز هستند، با این وجود آنها را ببخشید.

اگر محبت کنید مردم شما را به خودخواهی و داشتن انگیزه‌های نادرست متهم می‌کنند، با این وجود

محبت کنید.

اگر شخص موفقی باشید دوستان کاذب و دشمنان واقعی پیدا خواهید کرد، با این وجود برای موفق شدن

تلاش کنید.

اگر در معاملات خود درستکار و امین باشید، مردم سر شما کلاه می‌گذارند، با این وجود امین و درستکار

باشید.

آنچه را شما سالها برای بنای آن کوشش کرده‌اید، شخصی یک روزه نابود می‌کند، با این وجود بنا کنید.

اگر به آرامش و خوشبختی برسید، دیگران حسادت می‌کنند، با این وجود آرامش و خوشی خود را حفظ

کنید.

کار نیکی را که امروز برای مردم انجام می‌دهید، فردا فراموش می‌کنند، با این وجود به مردم نیکی کنید.

حتی وقتی "بهترین‌های‌" خود را به دنیا می‌دهید، باز هم گله می‌کنند که کافی نیست‌! با این وجود

همیشه "بهترین‌" خود را بدهید.

بیاد آورید که با وجود همۀ برداشتهای مردم‌، برداشت نهایی سنجش خداوند است و بس‌!


دوستوون دارم اندازه خربزههمینطور هلو و لواشک فافا نظرم یادتون نره.اااااااااا میخوام بمونم تو نتمامانم رفتن بیرون با بابام. رفتن خونه مامان جونم اینا نیستن کلمو بکنن


۴سال دیگر همراه با احمدی نژاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام عرض میکنم به همه ی دوس جونا تسلیت میگم به مناسبت رئیس جمهوری احمدی نژاد و فوت نا به هنگام بانو یومیولخواهش میکنم همه خونسرد باشن و به ۴سال دیگه فکر کنن.دیگه نشد دیگه آقاجون چیکار کنیم؟یه تسلیت ویژم میگم به بانو فایو میول و آقای بهنام( مدیر سایت tinsul.com)به فائزه جون چون خیلی دلش میخواست میرحسین بشه و همه جا تبلیغ کردن تو همه سایتا ...حالا گمونم یه ۱ ماهی نباید بیان تو نت.ضایع شدن. به آقای بهنام چون بامن شرط بستن.من گفتم احمدی نژاد میشه بدون اینکه به دوره دوم بکشه ایشون اصرار که نه آقا میرحسین موسوی میشهبعد گفتن شرط ببندیم کی میشه؟گفتیم باشه خلاصه من شرطو بردمنمیگم سر چی شرط بستیم ولی بهنام جان باید تو فکر باشن دیگهخب منم دلم میخواست موسوی بشه ولی چه کنیم که....بابام رای ندادن ولی مامانم رای دادن به موسوی منم که کوشولو ام آخه ۲۷مرداد ۱۸سالم میشه.کوشولوامسحر(خواهرم)اونم به موسوی رای داده.چند روز پیشم یه اسمس از بعضیا واسم اومد با سرعت نور پریدم رو گوشی اسمسو باز کردم دیدم نوشتن رای ما موسوی خدمت ایشون هم تسلیت عرض میکنم.همینطور خدمت زبل خان و امیرحسین (خاطرات یک دانشجوی پزشکی)متاسفم دیگه دیر شدهههههنشد دیگه.

ما باید شمشیر انتقامو تو قلبمون تیز کنیم(به قول مادر تسوجان)یادتون نره!!!درضمن مدل موهای جومونگ خیلی جدیده

روز مادر رو هم تبریک میگم.قربون مامان گلم برم که اگه بفهمن اومدم تو نت کلمو میکننمادر جاان روزت مبارک.

نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 15:45 توسط سمر| |

دوباره سلام.عصری حوصلم سر رفته بود بعد از 1ساعت صحبت با فائزه تصمیم گرفتم برم حموم.آب اصلآ فشار نداشت به خاطرهمین زیر دوش فقط فکر کردم به گذشته به حالا به آینده به اینکه چی بودم چی هستم و چی خواهم بود.به کارام تو گذشته به اشتباهاتم به الانم به کارای الانم و به کارای آیندم.به اینکه قبلا چقدر درس میخوندم به حالا که اصلآ نمیخونم و به آینده...نمیدونم آیندم قراره چطوری باشه.گذشتم گذشته با همه ی خوبی هاش و بدی هاش با همه ی کارای خوبم و بدم.زمان داره سپری میشه و میره جلو منتظر من نمیمونه ..ازم سوال نمیکنه که بامن میای یا نه؟!مثه همون قطار میره و من نمیخوام به نرده های ایستگاه تکیه بدم!اون راه خودشو میره مثه همیشه به جلو میره برنمیگرده عقب گذشته هارو جبران کنه.اون فقط میره میره به جلو و من مجبورم که باهاش برم اگه نرم...زمان زیادی تا کنکورم نمونده شاید 1ماه یا کمتر یا بیشتر.نمیخوام این وقت باقی مونده رو از دست بدم نمیخوام وقت تلف کنم نمیخوام کارای اشتباهمو تکرار کنم.نمیخوام دیگه اسم بعضیارو بیارم.میخوام بعضی چیزا و بعضی آدما رو فراموش کنم.میخوام با زمان همراه شم.امروز آخرین روز مدرسه بود هرچی بود تموم شد.بچه ها.. معلم ها..کلاس ها..صندلی ها..اذیت کردن بچه ها و معلم ها.. ناراحت کردن همدیگه.دیگه قرار نیست من کلاس تجربی 2 رو ببینم دیگه قرار نیست سر کلاس زمین به این فکر کنم که مامانم چی پختن واسه ناهار.قرار نیست دیگه از طرف بچه ها برم با معلم ریاضیمون.. معلم فیزیکمون صحبت کنم که امتحان نگیرن.قرار نیست سر نمره ی مستمر با معلم ها چونه بزنم.قرار نیست برم تخت پاک کن رو بذارم بالای تابلو تا معلممون نتونن بردارن قرار نیست دیگه از شعر حفظ کردنا دربرم ...این ها چه اهمیت دارد.زمان میگذرد و فقط خاطره ها میماند و در آخر ما همه تجربی 2 هستیم.می آییم و میرویم چه میماند فقط یادها.

عزیزای دلم من به مدت 1ماه دیگه آپ نمیکنم و این فعلآ آخرین آپ جوجولیه.

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است...به یادتونم.



 





خوشملا عکس از آنجی و کیت زیاد دارم اما وقت نداشتم همه رو آپلود کنم شرمنده.

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 23:38 توسط سمر| |

سلام به همه ی دوس جوونا.امروز ساعت 9تشریف بردم پایین دیدم نخیر طبق معمول هیچ کس خونه نیست.مامان و بابام رفته بودن بیرون(فکر میکنن تازه ازدواج کردن)رفتم دستشویی و اومدیم بیرون بریم تو کار مسواک و صورت شیر آب رو باز کردیم دیدم چقدر فشارش کمه!! تو دلم گفتم حتما باز مامان شیر حیاطو باز کردن تا این باغچه ها رو آب بدن.نمیدونین که این باغچه ها از من عزیز ترن رفته بودن مکه از اونجا زنگ زدن که سما باغچه هارو آب دادی نگفتن بچه تو خوبی چی میخوای...فقط باغچه..حالا کاش پر محصولم بود فعلا چندتا درختا سبز شدنو 2تا گل رز و سبزی ...زیاد نیست هنوز آخه تازه باغچه درست کردیم.خلاصه صورتمو شستمو مشغول مسواک زدن شدم شیر آبو باز کردم دیدم ای وووو آب نمیادد چند بار بازو بسته کردم شیرو دیدم نخیر بی فایدست آب نیست.با یه قیافه ای که اصلآ برازنده ی یه خانوم تو سن من نیست رفتم سر یخچال یه شیشه آب یخ برداشتم با یه لیوان مسواک زدنمو تموم کردم دندونام ترک برداشت مثه این تبلیغا نشون میده ها بچه ها فقط با یه لیوان آب مسواک میزنن واسه صرفه جویی منم دقیقآ همونجوری بودم..رفتم صبحوونمو خوردم دیدم اینجوری نمیشه خیلی بده از اونجایی که اینجا بیشتر برق میره تا آب برحسب عادت همیشگی شماره اداره برقو گرفتم بدون اینکه متوجه باشم..گفتم سلام آقا این آب بلوار معلم کی میاد آب قطع یعنی چی.....آقا هه گفت خب به من چه خانوم...گفتم به شما چه؟یعنی چه آقاااا شما موظفین که رسیدگی کنین گفت خب زنگ بزنین اداره آب نه برق و تالاپی گوشیو گذاشت...

خلاصه بی خیال آب شدیمو رفتیم مدرسه.امتحانم بد نبود.بعضی بچه ها دستاشون مثه دستای آنجلینا جولی بود پر تقلب مثه خالکوبی شده بود.ظهرم با دوستم اومدیم خونه که نتیجه ی سنجششو از خونه ما ببینه اینترنتش قطعه.همچنان بی آبیم.

عکسای آنجلینا و کیت وینسلت رو فردا میذارم واستوون.

قربونتون برم سمر
سلام به همگی اگه فکر کردین الان میام و میگم باز صبح دیرم شده بوودتاکسی گیرم نمیومد...کور خوندین چون دیرم نشده بودیه تاکسی خالی هم رد شد تو دلم گفتم بشهاصلا تقلا(درست نوشتم)نکردم که نره.تازه نیم ساعتم زود رسیدم مدرسهتو راه باز سرم پایین بود میرفتم ۲عدد جنس نر رد شدنیه پوست موزم اونجا بود خدایاااا قربوونت برم که بهم امداد غیبی رسوندی و من سرمو بالا کردم و لیز نخوردم واونا نتونستن بخندن .رفتم سر جلسه.. سوالا رو دادن و گفتم بار الهیمیدونی که خودت...روسفیدمون کن جلو آقای درگاهی(معلم ریاضیمون)زشته..نذار بگن این بچه کی میخواد به مامانش ثابت کنه که شیره.اصلا حال نداشتم فکر کنم تو خفایا و زوایای ذهنم بگردم و فرمول هارو پیدا کنم.مخصوصآ انتگرالوسوالاشم جواب ندادمناراحتم نیستمدرکل سوالا بد نبوود اما من چون استعداد ریاضیم عالیهقراره تو کنکورم ۱۰۰بزنم نمره کامل رو نمیارم.اومدیم خونهمامان گفتن میدونم روباهیاز بچگیت روباه بودی تو ریاضی(اشاره به ضرب المثل معروف شیری یا روباه)اومدم حساب کردم دیدم نههه خیلی هم روباه نیستم گربه سانم...چهارشنبه امتحان شیمی دارم این یکیو شیرم شیمیم خوووبهه

دوستوووون دارم اندازه ی ی ی ی ی ی؟تسوووووتازه امتحان ریاضی داشتم جومونگ آقارو هم تماشا کردمعشقمم بوداا (یونک بو)حالا امروز واستون چندتا از عکس های جدید آنجلینا جولی (عشق منههه)رو گذاشتم اگه کسی کامپیوترمو بدزده میگه این کیه(آنجلینا) چه نسبتی باهاش داره البته همه میشناسنش ازهمه ازش بیشتر عکس دارم امیدوارم فیلم changeling از آنجی رو دیده باشین خیلیییییییییییی قشنگه خیلی





بازم عکس از انجلینا جونم دارم بعد از امتحان شیمی آپ میکنم.۴شنبه یا ۵شنبه منتظر عکسای جدید از آنجلینا باشییید.


قطار میرود

تو میروی

               تمام ایستگاه میرود

ومن

            چقدر ساده ام

                               که سال های سال

در انتظار تو

                      کنار این قطار رفته ایستاده ام

         و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

                                                 تکیه داده ام!

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 13:15 توسط سمر| |

سلام به موز جونای خودم(عاشق موزم).خوبین؟دیشب به مامانم گفتم مامان صبح6بیدارم کنینا خیلی هم تاکید کردم که یادشون نره حتما پیش خودشون گفتن نکنه فردا کنکوره این بچه  انقد استرس داره؟به خاطر همینم صبح ساعت ..30 / 5 زنگ خورد منم چشمام پر خواب بیدرا شدم 1ساعتی خوندم نگاه کردم به ساعت دیدم30 / 6 گفتم اااااااااااااااا پس من کی بیدار شدم بلهههههههههههههههه30/5!!!!!!!خلاصه یه مروری کردم تا ساعت 9 .همیشه من صبحونمو 9میل میکنم به خاطر این زمین شد 10/9.بازم دیرم شده بود امتحان 10شروع میشد ولی بنده تا ساعت55/ 9دقیقه هنوز منتظر تاکسی بودم و ذکر میگفتم که بار الهی ی ی...تاکسییییییییییییییی میخوام.خلاصه تاکسی اومد رفتم تو راه جامدادیمو درآوردمو کارتمو نصب کردمو...با عجله پریدم تو مدرسه دیدم بچه ها هنوز نرفتن سر جلسه گفتم امتحان مگه 10 نیست ؟؟گفتن نه30 /10گفتم ای وووووووووووووو.خلاصه رفتم سر جلسه و کل کتابو واسشون کپی کردم رو صفحه که بیخود غلط نگیرن!اومدم خونه و طبق عادت همیشگی کیفو شوت کردم رو مبل و منتظر سوال مامانم بودم که بگن شیری یا روباه اما نگفتن!میدونن این زمین بچشونو پیر کرده.گفتم ماماااااااااااااان دلم یه چیز خنک میخواد جاتون خالی یه رانی هلو خوردم البته خاکشیرم بود ولی من رانی رو ترجیح دادم و با خیال راحت اومدم تو اتاقم و نگاهی به تختم انداختمو گفتم میدونم دلت واسم تنگ شده آخه فقط دیشب 4ساعت باهات بودم.در کل امتحان زمین بد نبود.راحت شدم ولی.


تو خوشبختی

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟آری
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.
سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.


حالا هی مثه تسو خوشی بزنه زیر دلتون برین......بچه ها تسو چه جوری این تخت خوابو بساطو...برده بود اونجا با اسباصلا اون موقع تخت خواب بوده؟تازه با چکمه و اون لباسخوابیده بودناین صحنه رو که میذاشتا ماهم از همه جا بیخبر تو دلمون گفتیم چه زود برگشتن بویونگین به کسی ...بچه ها اینکه شمشیر میسازه هاموفالمو؟درست گفتم؟همیشه میگم بوفالمو آخهاز اینم خیلی خوشم میاد.جومونگم که زنش اونسر دنیا داره دق میکنه خودش میاد واسم تو کوه و برزن و دشت  از دور لاو میترکونه هی نگاه ناموس مردم میکنه استغفر ا....بجای اینکارا برو زنتو از دست گوش بادبه زنی(اشاره داره به زن تسو جان)نجات بده.بی غیرت....ولی حال کردم با یوها جونم که زد تو گوش سولان گفت احمق.تو دلم قند آب میکردن ن ن ن.

درضمن این متنو دختر عموی گلم بهم داده.خدا حفظش کنه


قابل توجه علاقه مندان به درس زمین شناسی!!!!!!!!فردا زمین شناسی امتحان ترم کشوری.محتاجیم به دعاا فقط...میدونین که امتحان که تموم شه دیگه اینبار اشک شوق نیست سیل شوق آخه واسه همیشه تموم میشهواقعا به آدم فشار روحی میاد این کانی هاو ماگما و نفت و ستارگانو...اینچیزارو بخونه.من که همیشه گریم میگیره یا وقتی یه قسمتو حفظ نمیشم یا اسم سنگ یادم میره. صحفه ی(حال کنین صحفه رو)کتابو مچاله میکنم شاید یه کم با اینکار دلم خنک شه بهتر بفهمم.فردا ساعت۳۰ / ۱۱ قیافه ی من دیدنیه....

منتظر باشین.دوستووون دارم اندازه یههه.....مجموعه جومونگ

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 23:48 توسط سمر| |

سلام چطولین هلو خوشملااا ؟اهنگ وبمو عوض کردم واستون آرش و آیسل گذاشتم اسم آهنگشون always محصول ۲۰۰۹.جدیده جدیدهفقط یه خرده طول میکشهتا بخونه ولی شما صبر کنین و گوش بدین آخه خیلی قشنگهخدا کنه شما جزو صابرین باشین.من خودم خیلی این آهنگو دوست دارم..نمیدونم چرا آیسل اینجا موهاشو مثه سوسانا بسته؟نکنه اونم...راستی گفتم بهتون قراره برم تو گروه دامون؟هرکی میخواد بیاد به من بگه منم به جومونگ میگم.ناراحت نباشین شماروهم قبول میکننمن دعا میکنم..دوستون دارم ۵تا.تا بعد.. 
نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:52 توسط سمر| |

امروز خیلی عجله داشتم هنوز نرسیده بودم سر خیابون دیدم ااااا۲تا تاکسی خالی رد شد دیدم واسه دختر خانوم متشخصی مثه من که زشته شوت بزنم یا دست تکون بدم که وایسهدیگه بیخیال شدیم با آژانس رفتیم رسیدم به کوچه مدرسه یه تیکه از راهو باید پیاده میرفتم تا برسم. سرم پایین بود.میرفتم. دیدم نعوذ به الله...خوردم به یه حاج آقاگفتن خواهرم حواستون کجاست؟میخواستم بگم حاج آقا شما بد اومدین...دیگه هیچی نگفتم رفتم پریدم تو مدرسه.امتحان دادم.بد نبود.دوباره پریدم خونه.تو دلم میگفتم کاش سیم کامپیوترو پیدا کنم الان مامان اینا نیستن برم یه حالی بکنم دیدم بههههههههههه مامان خودشون سیمو گذاشتنو تشریفم ندارناومدم یه حالی کردم که نگووووبه مامانم نگینااا.مطمئنآ ایشون نمیدونن که من میام تو نتمخابراتی ها عاشق منن همیشه اینترنتو آی پی میزنه ۰ هیچ کسم نمیتونه بگه من رفتم.
نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 14:4 توسط سمر| |


Design By : Night Skin